|
-گفتم
اين دوست داشت ما ، عجب دوست داشتني ست بي اينكه بداني دوستت دارم دوستت دارم -گفتي اين دوست داشتن ما ، عجب! دوست داشتني ست! بي اينكه بداني ، دوستت دارم ، دوستت دارم!
دیگر غزل نگو ، حتی برای من
نشنو در این سکوت حتی صدای من دستی تکان نده در لحظه ی وداع از پشت پنــــــجره دیگر بــــــــرای من بنواز بر تنم با تیشه ی غمت ویران بکـــن زنو این نو بنـای من دیگر نکن در این بی عشق و عاشقی این عشق نــاب را از نو فـــــدای من یک رهگذر بدان من را در این دیار با عشـــــق سر بکن اما جدای مـــن
به اندازه ی تمام آبهای جهان
اشک در چشمان همیشه خیس ات، حلقه می زند وقتی که شیپور مضحکشان نام بلندت را این چنین تباه می سازد خلیج کوچک سرزمین کبیر! تو پیش از آنکه خلیج باشی فارس بوده ای! کنون که این طراران غیر ، تو را به غیر لقب کرده اند چه هراس! که تو پیش از آنکه خلیج باشی ، پارس بوده ای خلیج کوچک سرزمین کبیر، خلیج فارس!
دمیست این غم پلید مــرا عذاب مــی دهد به نام چشمه زلال مـــرا سراب مــی دهد پر از سکوت ساکنم درون این ا تاق ســـرد مدام می کنم سوال کسی چراغ می دهد؟ به شــوق التیام درد برای چـــاره آمدم دریغ از آن نـــگاه سرد دوباره داغ می دهـــد دعــــــا نمودم و ولی چه گویم از اجـــابتش به قید قرعه این فلک مرا خـــــــراب می دهد مثال و هم غم من است گلی درون پنجره که خاک پیر پنجره به جانش آب می دهد پی ستاره دلت شبی به آسمــــــان زدم دریغ آسمـــــــــان من فقط شـــــهاب میدهد ز قیل و قال خسته ام ز روزگــــــار نا امید کسی به چشم خسته ام نوید خواب میدهد؟
تو با من ، با تو من ای کاش و ای کاش
بدون مرزتن ای کاش و ای کـــــــاش بـــــدون چـــتر و در لالای بـــــــاران دوباره با تو من ای کاش و ای کاش درون آن دو چـــــشم بی مثــــالـــت دوباره شـــــرم دیدن کاش و ای کاش درون کوچــــه فعـــــل عاشقـــــی را دوباره صرف کردن کاش و ای کاش تـــــــو را در آســــمان صـــاف رویا دوباره خــــواب دیدن کاش و ای کاش
هان!
چه می جویی؟ در کدامین لایه ی ذهنت، بدنبال این مبهمی؟ چیزی نجوی........ چیزی نخواه.......... تنها این را بیاد آر و بیاد دار که آنچه را می جویی، سیل غم با خود برد... در پی هیچی مباش ! اما، در امید رویشی نو، از این خزان دیده باش! هان!
اي كبوتر! شنبه اي ديگر رسيد و روزو ماه و فصل و شايد سالي دگر... گوي گر بيهوده مي گويم كبوتر تو خود داني كه فانوس دلم را طاقت سرماي ظلمت ساز اين غم خانه نيست... هيچ حتي پوچ هم در ميان اين ويرانه نيست... هنوز با بودنت حتي ، غريبم... اي كبوتر! و در پهناي اين مرداب بي پايان پوچ چيزي عشق نام شايد كه باشد در نصيبم. بالهايت را شكست سنگ دژخيمان ولي خوش به حالت، وازهاي چون سنگ مي توند بدهد يك پاسخ ، اما نمي دانم كدامين واژه را من بر گزينم براي زخم هايم ... اي كبوتر... شنبه اي ديگر رسيد و روز و ماه شايد سالي دگر!
درمیان شام تارم ، تو ستاره ! کاشـــکی! فرصت یکبار دیگر! از دوباره! کاشـــکی ! آسمان نا امید این دلم ابریســـت حــالا میشود باریدنی از یک بهاره؟ کاشـــکی! باغ خواب آلود من در وحشت پاییزی است ای بهار نازنین ! از تو نظــاره! کاشکـــی! بی دوا و بی نوا دنبال هیچی مـــــی دوم میشود روزی شود این درد چاره؟ کاشکی! خیر تا عمق وجودم رخنه کرد و پیش رفت می توانم بشـــنوم یکبار آره؟ کاشـــکی! قفل و زنجیر غمت برروی قلبم باقی است می شود روزی شود زنجیر پاره؟ کاشکی! میشود این نو غزل را جور دیگر خواند ، شاید ای افق های خیال! از تو اشاره! کاشکـــی! (( سروش کیانی قلعه سردی))
قاب من! خاموش و حــیرانی چرا؟ ساکتی ، مدهوش و بی جانی چرا؟ آدمـــک هایـــت چرا خشــکیده اند؟ زخــــم دار روزگـــــــــارانی چــرا؟ یــــادیـــار ســــــالهای خــــاطـــره چـــــون نگــاهی زرد و بیماری چرا؟ داغـــدار ســـالهای بــــــی کسی چون نگاهـــی زرد و بیمـــاری چرا؟ تو میان لحظـــه هایت مـــــانده ای من ولــی....آیا تو می دانی چرا؟ (( سروش کیانی قلعه سردی))
|
About
سروش کیانی قلعه سردی
Home
|